...اون روز خیلی خوشحال بودم، چون تونسته بودیم با بچه های تیم توی مسابقات فوتبال مدرسه قهرمان بشیم، رفتم و یه جعبه شیرینی خریدم و با سرعت رفتم خونه تا خونوادم رو خوشحال کنم. وقتی رسیدم خونه چون حمید، خیلی دوست داشت بفهمه مسابقه فوتبال رو کی می بره، یه راست رفتم توی اتاق حمید تا اول به اون خبر بدم.
اما وقتی رسیدم توی اتاق خیلی تعجب کردم طوری که همه ی بازی اون روز و قهرمانی تیم رو فراموش کردم، انگار یه دنیارو به من دادن، خوشحالیم چند برابر شد طوری که جعبه ی شیرینی از دستم افتاد وسط اتاق، با سرعت طرف حمید رفتم.
( حمید ... حمید تو داری راه می ری، باوم نمی یشه حمید. تو رو خدا بگو که من خواب نیستم تو داری راه می ری، خدایا حمید راه می ریه ... حمید یه چیزی بگو ...)
اما حمید هیچ چیزی نگفت و فقط یه گوشه از اتاق خیره شده بود.
از خوشحالی داشتم بال در می آوردم، حمیدی که هشت سال بود نمی تونست راه بره توی اتاق قدم می زد، با سرعت رفتم تا به پدر و مادرم این خبر خوب رو بدم.
( بابا ... مامان حمید داره راه می ره ... باورتون نمی یشه حمید توی اتاق قدم می زنه خوشحال نیستید، چرا چیزی نمی گید ... بابا ... )
اما اونها هم مثل حمید چیزی نمی گفتن. من که هنوز باورم نشده بود. برگشتم توی اتاق تا از این موضوع مطمئن بشم. اما وقتی رسیدم توی اتاق دیدم حمید نشسته و داره گریه می کنه، اولش ترسیدم، با خودم گفتم ( نکنه اتفاقی افتاده باشه) اما وقتی اون نامه رو روی میز حمید دیدم تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. حمید توی اون نامه نوشته بود: ( سلام، اسم من حمید، یه ماه دیگر 17 ساله می شم، اما با خودم آروز می کنم که ای کاش هیچ وقت به دنیا نیومده بودم. چون الان هشت ساله که من فلج شدم و نمی تونم راه برم. توی این هشت سال شدم مثل یه ماشین اسباب بازی که فقط من رو جا به جا می کنن، به خیلی از بیمارستانها برای درمان مراجعه کردیم، حتی به چند تا از کشورهای خارجی هم برای عمل جراحی رفتیم، اما ... اما هیچ کدوم نتونستن برای من کاری بکنن، خیلی دوست دارم منم مثل حامد فوتبال بازی کنم، خیلی دوست دارم سوار دوچرخه ی حامد بشم، دوست دارم منم صبح های جمعه با بابا و حامد برم کوه، دوست دارم با پای خودم برم مدرسه، نه اینکه هر روز یه ماشین دم در منتظر باشه تا منو به مدرسه برسونه دیگه از این ویلچر خسته شدم، این هشت سال زندگی برای من مثل یه کاووس بود. حتی نمی تونم بدون کمک کسی از جام بلند بشم، خیلی از زندگی نا امید شدم. الآن هم که دارم این نامه رو به شما می نویسم فقط به اسرار دوستم رضاست.
رضا می گفت شما همه کار می تونید بکنید، به همه کمک می کنید، هرکسی هر مشکلی داشته باشه به دادش می رسید، بیشتر برام این حرفش جالب بود که می گفت با اینکه تا حالا شما رو ندیده ولی هر مشکلی که داشته حل کردید راستش باورم نمی یشه ولی با خودم که فکر کردم گفتم: من که همه ی راه ها رو امتحان کردم این یه جور دیگش امتحانش هم ضرری نداره براهمین این نامه رو نوشتم.
من تا حالا شما رو ندیدم ولی خیلی دوست دارم حرفای رضا راست باشه و شما بتونید کمکم کنید، امیدوارم که ...
متوجه نشدم حمید آخر نامه رو چطور تموم کرده بود، انگار خوابش برده بود، یا بیهوش شده بود. بهرحال.
چیزی که برای من خیلی جالب بود نوشته ی پشت برگه ی اون نامه بود که جواب همه ی سئوالهای من بود. پشت نامه نوشته بود:
(نمی دونم چطور از شما تشکر کنم، به خاطر اینکه من رو از این درد 8 ساله خلاص کردید. خیلی دوست دارم شما رو دوباره ببینم، از وقتی شما رو دیدم خیلی به زندگیم امیدوار شدم تازه می فهمم که رضا چی می گفت. همیشه آرزو داشتم بتونم راه برم ولی الان آرزو دارم دوباره شما رو ببینم، خیلی دوست دارم کار شما رو جبران کنم برای همین هم می خوام با تمام وجود به عهدی که با شما بستم عمل کنم . متشکرم.
الآن 10 سال از اون واقعه می گذره. 10 سال پیش درد حمید درد باش بود ولی الان هم من، هم حمید یه درد داریم، یه درد شیرین، اون هم درد دیدار اون شخص بهرمونه همون شخصی که خودش گرفتار از ما می خداد که کمکش کنیم، عهد حمید هم همین بود که اون شخص مهربون رو کمک کنه. اون شخص پدر مهربون همه ی عالمه، اون شخص همون منجی عامل بشریت که یه روزی می یاد و دنیا رو پر از عدل و داد می کنه، اون شخص امام زمان (علیه السلام) حضرت مهدی فرزند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) پس بیایید ما هم با ایشان عهد ببندیم که ایشان را یاری کنیم و زمینه را با دعای برای سلامتی و فرج ایشان برای آمدن آن امام بزرگوار آماده کنیم.
