تا حالا شده يكي و ببيني و يهو دلت بلرزه و فكر كني اين همون كسيه كه يه عمره دنبالش مي گشتي ؛بعد با خودت بگي كه آره خودشِِ ،همونه ،همون كه هر وقت دلم مي گرفت ونمي تونستم درد دلم روبه كسي بگم مي گفتم ،(اوني كه نمي دونم كيه ولي خيلي با معرفته اينجا بود تا مي شستم ودرد دلم رو براش مي گفتم و سر روي شونش مي ذاشتم و هاي وهاي گريه مي كردم)0
حالا هم اينكه ديدم همونه :بعدشم با كلي ذوق و شوق ميري كه باهاش طرح رفاقت بريزي وبه قول حسن قرقي (بچه محلمون) باهاش رفيق بشي .
اما... بعد ازسه چهارتا برخورد مي بيني كه نه بابا اين اصلاً هيچيش به اون چيزي كه تو فكر ميكردي نمي خوره،اين اوني نبود كه تو مي خواستي،شايد اون وقت با خودت گفته باشي كه بابا من دنبال يكي بودم كه خيلي با معرفته، اگه حرفي بزنه تا هميشه پاش بمونه، اگه قراري بذاره، منم زيرش بزنم اون عمراً زيرش نمي زنه، آخه مگه مي شه ؟ مگه مي شد تو اين عالم به اين گندگي يه نفراين ريختي نباشه، يا به قول بَروبَچ مثبت خدا به اين بزرگي مگه مي شه يه دونه آدم اين شكلي تو اين عالم نذاشته باشه .
اما، ببين من آدرسشو دارم، يعني مي دونم كجا ميشه پيداش كرد، جونم باست بگه خيلي با معرفته، آخر رفاقت و دوستيه، شنيدم كه چه كارايي براي دوستاش كرده ومي كنه، اگه قول بدي كه با هم يه رفيق خوب براش باشيم و هيچ وقت پشتشو خالي نكنيم بهت ميگم كه كيه، اما اول مي خوام از باباش باسَت بگم، مي گن خيلي وقت پيشا يه آدم خيلي خوب كه همه يه عالم قبولش داشتن دست باباي اين رفيق مارو گرفت وگفت: آي مردم شما منو قبول دارين يا نه؟ همه ي اون مردم كه هول وهوش چندين هزار نفر بودن گفتن:آره قبولت داريم، بعدش هم اون مرد خوب گفت: اگه منو قبول دارين پس من به شما ميگم كه اين مرد(همون باباي رفيق ما) آدم خوبيه وقبولش داشته باشين وهرچي گفت قبول كنيد، مردم هم همه قبولش داشتن، هالا اين رفيق ما هم مثل باباش خيلي آدم خوبيه وخيلي هم با معرفته، خيلي جيزها هم قبلا ً در موردش شنيديم، اون آقا امام زمان من وتو، پسر همون پدري كه يه عالمه مردم قبولش دارن، بيا با هم يه قولي بهش بديم وبگيم كه ما بچه ها هيچ وقت ديگه پشتتُ خالي نميكنيم و نمي ذاريم مثل بابات غريب باشي و غريب بموني، حتي يه لحظه هم شده، يه لحظه كوتاه، يادت ميكنيم .

