يه روز داشتم از تو کوچه رد مي شدم . يه دفعه يه پيرزن از اون مايه دارا ديدم که يه جسم تقريباً سنگين رو داره مي بره خونشون.با خودم گفتم برم کمکش کنم يه چيز بهمون ميده .رفتم اون جسم سنگين رو ازش گرفتم برد م در خونشون وقتي رسيديم حتي ازم تشکرم نکرد.سرش رو مثل استغفرا... انداخت پايين و رفت خونشون .خيلي کفري بودم.مي خواستم بزنم دک و پوزش رو پايين بيارم اما نکرده . يه بارم داشتم از جلوي يه شرکت رد مي شدم ديدم يه وانت بار پر جنس و بار .صاب شرکت از اون خرپولا بود . جو گرفتم رفتم بار رو خالي کردم . برگشتم ديدم اي بابا صاب شرکت نيست . اين تجربه ي دومم بود . اعصابم حسابي خورد بود . گفتم بابا تو اين دنيا هيچکس آدم خوبي نيست اصلاً هم نامردن خوب گذشت . بعد از يه مدت با يه نفر آشنا شدم کع خيلي باحال و با معرفت بود . يه روز همين طوري برا خنده گفتم همه تو اين دنيا خرن هيچکس به فکر دوستش نيست . يه ذره سرش رو انداخت پايين بعداً گفت:بابا تو نميشناسي اگرم بشناسي يادت نيست.من شوخي کرده بودم اما اون جدي مي گفت . ادامه داد و گفت :من يه نفر ميشناسم که خيلي وقت پيشا معرفي شده بود . به ما گفتن هر کي بهش سلام بده اون جواب سلامشو ميده هر کي يه کاره کوچيک براش انجام بده اون مرده تمام زندگي شو توپ مي کنه . اون خيلي باحاله که خيلي هم ما رو دوست داره اونو يه نفر مثل خودش به ما شناسوند . همه شون با حال و با معرفتن. خيلي برام جذاب بود تازه برام چندتا تجربه تعريف کرد. خيلي خوشم اومده بود دوست داشتم منم باهاش رفيق بشم تا منم کيف کنم . بازم ادامه داد گفت:اون توي روز خيلي گرم به مردم معرفي شد . همه قبول کردن که دوستش داشته باشن کمکش کنن . اما زير قولشون زدن و بدبخت شدن اما اون يه عده ي کمي که باهاش رفيق شدن خوشبخت شدن گفت : اون کسييه که در دلاتو گوش ميکنه . اگر يه قدم به سمتش برداري اون 100 قدم به سمتت مياد يه شعر برام خوند. درباره ي اون شخص مهربون اونم اين بود :
تو همون حس غريبي که هميشه با مني تو بهونه هر عاشق واسه زنده موندني
بهم گفت يه بارم که شده امتحان کن ضرر نمي کني . گفتم چطوري. گفت باهاش حرف بزن دردتو بهش بگو . براش دعاکن اون چند برابر دعات ميکنه اون وقته که خوشبخت مي شي آره دوست وبلاگي من تو هم يه بار امتحان کن . اون شخص امام زمانت هموني که تو رو خيلي دوست داره همونيکه عاشقته تو هم عاشقشي .مطمئن باش خوش ميگذره

